سرمقاله

باید حرف بزنیم

نویسنده: حمید باباوند
من عاشق كلمات هستم. با كلمه زندگی می‌كنم، پیر می‌شوم، جوان می‌شوم، شاد می‌شوم، غمگین می‌شوم. می‌گویم كلمه وقتی كلمات را می‌شنوم به گوینده‌اش نمی‌توانم توجه كنم، انگار كه خود كلمه جان دارد. انگار كه كلمه، مانند عّشقه می‌پیچد دور سرم و آرام از گوشم راه پیدا می‌كند به میان قلبم. سرم داغ می‌شود، بی‌تاب می‌شوم و منتظر می‌مانم كه این نوشیدن كلمات مرا به منزلگاه بعدی‌ام برساند؛ پیرم كند، جوانم كند، شادم كند و یا غمگین...
من عاشق كلمات هستم. با كلمه زندگی می‌كنم، پیر می‌شوم، جوان می‌شوم، شاد می‌شوم، غمگین می‌شوم. می‌گویم كلمه وقتی كلمات را می‌شنوم به گوینده‌اش نمی‌توانم توجه كنم، انگار كه خود كلمه جان دارد. انگار كه كلمه، مانند عّشقه می‌پیچد دور سرم و آرام از گوشم راه پیدا می‌كند به میان قلبم. سرم داغ می‌شود، بی‌تاب می‌شوم و منتظر می‌مانم كه این نوشیدن كلمات مرا به منزلگاه بعدی‌ام برساند؛ پیرم كند، جوانم كند، شادم كند و یا غمگین.
محمدصادق عزیزم! محمدسجاد عزیزم! باید حرف بزنیم. اگر قرار است زنده باشیم، اگر می‌خواهیم در كنار هم زندگی كنیم، باید حرف بزنیم. باید به كلمات فرصت زندگی بدهیم. باید كلمات را در باغ رویاها بكاریم و محصولش را از بالاترین شاخه درخت معرفت بچینیم.
محمدصادق و محمدسجاد عزیزم! كلمه‌ی خودتان را پیدا كنید، كلمه‌ای كه بوی شما را می‌دهد. كلمه‌ای كه در آسمان پرستاره سخن، درخشنده‌ترین باشد و چشم هر بیننده‌ای را به سوی شما خیره كند.
بیایید قبل و بعد از هر تصمیم حرف بزنیم. حرف بزنیم تا كلمات از دل گفت‌وگوی‌مان بشكفند و سر به آسمان بسایند. اما قبل از هر كلامی هدف‌تان را مشخص كنید، قرار است از دل این كلمه‌ها كدامین گیاه بروید؟ گلی لطیفی كه عطرش دل را می‌لرزاند یا آن گیاه كه حسرت لمسش را در خیال باقی می‌گذارد؟ آن گیاه كه از هر حبه‌اش هفتاد حبه حاصل می‌شود یا آن كه جز به قدر خودش ادامه نمی‌یابد؟
باید حرف بزنیم، باید حرف‌های خوبی بزنیم!



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code