اوقات فراغت

زن نیمه‌ابری | قسمت بیستم

خوش‌قدم

نویسنده: پونه بریرانی
در قسمت قبل خواندیم مهیار كه نگران روزهای پایانی بارداری همسرش بود مدام خودش را سرزنش می‌كرد كه چرا حداقل برای مدتی جایی خانه نگرفتند كه نزدیك پزشك و امكانات درمانی باشند، شیوا اما آرام بود و همسرش را دلداری می‌داد...
در قسمت قبل خواندیم مهیار كه نگران روزهای پایانی بارداری همسرش بود مدام خودش را سرزنش می‌كرد كه چرا حداقل برای مدتی جایی خانه نگرفتند كه نزدیك پزشك و امكانات درمانی باشند، شیوا اما آرام بود و همسرش را دلداری می‌داد. در نهایت زن جوان به طور ناگهانی و در شرایطی سخت مجبور به وضع حمل شد. هوای طوفانی باعث شد پزشك نتواند به موقع خودش را برساند اما بالاخره بعد از فشار و اضطراب زیاد با كمك مامایی محلی وضع حمل كرد. شیوا و مهیار صاحب پسری شدند و این چنین بود كه خوشبختی‌شان ریشه می‌دوانید و جان می‌گرفت و حالا ادامه داستان:

مهیار با خودش فكر كرد باید كسی باشد كه این لحظه‌ خوشی، این حالت معجزه‌آسا را با او در میان گذاشت. به پدر و مادرش و پدر و مادر شیوا فكر كرد و مایوس شد. بعد یاد شهاب پسردایی شیوا و دوست خودش افتاد، فكر كرد شهلا و شهاب از شنیدن خبر به دنیا آمدن بچه خیلی خوش‌حال می‌شوند. این بود كه به شهاب تلفن كرد و بی‌مقدمه گفت: «ما پسردار شده‌ایم.» شهاب كه از خوشی زبانش بند آمده بود، خبر را به صدای بلند برای دیگران تكرار كرد و گفت: «خیلی مباركه، حالا اسمش رو چی می‌ذارین؟»
- مهرشاد، تركیبی از اسم خودم و شیوا.
- البته اسم خودت توش پررنگ‌تره ناقلا، ولی خب خوش‌نام و مبارك باشه. من و شهلا فردا صبح زود برای دیدن بچه و پدر و مادرش میاییم پیشتون، اگر مزاحم نباشیم.
- نه، حتماً بیا، ما خیلی خوش‌حال می‌شیم.
صبح اول وقت در حالی كه شیوا و مهیار هنوز از ورود تازه‌وارد پر‌سر و صدا خسته و دستپاچه بودند، شهاب و شهلا با دسته گلی چهار برابر مهشاد و كلی هدیه و كیك و شیرینی و بسته‌های شكلات وارد شدند. شیوا در حالی كه نوزاد را می‌داد بغل شهلا گفت: «اگر به خاطر شماها نبود من هیچ وقت مزه‌ی این خوش‌بختی رو نمی‌چشیدم.»...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code