زن نیمه‌ابری| قسمت بیست و ششم

هجرت

نویسنده: پونه بریرانی
خواندیم كه: شیوا بعد از گرفتن رضایت همسرش، هر هفته فرزندانش را برای دیدار نزد پدربزرگ و مادربزرگشان می‌برد. خانواده‌ی مهیار از این دیدارها بسیار خرسند بودند،‌ا ما دقت می‌كردند تا حرفی از مهیار نزنند...
خواندیم كه: شیوا بعد از گرفتن رضایت همسرش، هر هفته فرزندانش را برای دیدار نزد پدربزرگ و مادربزرگشان می‌برد. خانواده‌ی مهیار از این دیدارها بسیار خرسند بودند،‌ا ما دقت می‌كردند تا حرفی از مهیار نزنند. مهیار هم چیزی درباره‌ی ایشان نمی‌پرسید و هم‌چنان درگیر نوشتن برای مجلات و روزنامه‌ها بود تا بتواند به سختی امرارمعاش كند. تا این كه یك روز كه بچه‌ها خیلی سروصدا كردند مهیار دچار حمله‌ی عصبی شدیدی شد كه در نتیجه آن رفتار تندی با ماهان كرد. این برخورد باعث ترس بچه‌ها و آزردگی شیوا شد. مهیار كه از رفتار خودش احساس گناه و پشیمانی می‌كرد با خودش فكر كرد دیگر به بن‌بست رسیده و تمام نقشه‌هایش طبق پیش‌بینی پدرش با شكست مواجه شده. تا این كه:

مهیار احساس می‌كرد در زندگی خانوادگی‌اش واقعاً به بن‌بست رسیده. با خودش فكر كرد خیلی سال پیش شانس خوشبخت شدن را از شیوا گرفته، شیوا به خاطر ازدواج با او از ارثیه خانواده‌اش محروم شد و جوانی‌اش را برای او گذاشت. در تمام این سال‌های سخت حتا جلوتر از او به پیشواز مشكلات رفته بود، بچه‌ها را به دنیا آورده بود و كار مزررعه و خانه و بچه‌ها را یك تنه انجام داده بود و حالا مهیار حتی نمی‌توانست در مقابل او خشمش را كنترل كند. شاید باید با حقیقت رو‌به‌رو می‌شد و نامه‌ای برای پدرش می‌نوشت و به سمت او بازمی‌گشت و برای همیشه رویای بی‌ثمر نویسنده شدن را از سر بیرون می‌كرد.
مهیار تمام روز را با خودش كلنجار رفت كه چه‌طور این مسئله را با شیوا و خانواده‌اش مطرح كند،‌در پایان روز وقتی بچه‌ها خوابیدند و خانه آرام گرفت، شیوا خسته از روزی سخت روی مبل چرمی كهنه نشست و به مهیار خیره شد كه برای گفتن چیزی دست و پا می‌زد...





ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code